فاخته- روستاهای گیلان امروز آرامتر نفس میکشند.
جنگل سکوت کرده، باران آهستهتر میبارد و شالیزار انگار برای لحظهای سرش را پایین انداخته است.
ایران خبر درگذشت "استاد ناصر مسعودی" را شنید؛ مردی که نه تنها صدای روستاییان گیلان بود، بلکه آخرین نغمهخوان نسلی بود که حماسه را با زبان مردم، با لهجه روستا و با خاک و باران جنگل روایت میکرد.
او تنها خواننده نبود؛ او «صدای تاریخ محلی» بود. دایی ناصر ؛ جایی که روستا به حماسه پیوند خورد
زندگی هنری "مرحوم ناصر مسعودی" در نقطهای منحصر بهفرد ایستاده است:
هم «آواز روستایی» را در قله نگه داشت و هم «حماسه گیلان» را با صدایی روستازاده روایت کرد. بزرگترین سند این پیوند، اجرای ماندگار او در تیتراژ پایانی سریال «میرزا کوچکخان جنگلی» است.
این تیتراژ فقط یک موسیقی متن نبود؛ بلکه به یک سرود ملیِ غیررسمیِ گیلان تبدیل شد؛
سرودی که نبض مقاومت گیلان را میزند، نام کوچکخان را دوباره به خیابانها برمیگرداند، و صدای مردم را جایگزین شعارهای خشک میکند
وقتی وی آن ترانه را خواند، مردم حس کردند خود جنگل دارد آواز میخواند.
چرا تیتراژ میرزا کوچکخان ، میراثی ملی شد؟
چون صدای استاد «صدا نبود»؛ آیین بود، روایت بود، خون بود.
او میرزا را با زبان دانشگاهی توصیف نکرد؛
او با زبان «مادر روستایی»، «کشاورز شالیکار»، «کارگر جنگل» و «مردم واقعی» خواند:
لرزش باور
صداقت لهجه
نرمی خاک
خشونت مبارزه
و رطوبت شهر باران رشت و گیلان
همه در صدای او جمع شده بود.
همان صدایی که وقتی در آخرین لحظه سریال پخش شد، گویی روستا برای کوچکخان عزاداری میکرد.
فرزند روستا و حافظ هویت بومی
او از شهر نیامده بود که روستا را بخواند.
او از روستا آمده بود تا به شهر یاد بدهد که هنر چه نسبتی با خاک دارد.
در آثارش:
لهجه گیلکی
آیینهای مردمی
شادیهای فصلها
تلخی غربتها
آوازهای کار
و لالاییهای محلی
هنوز سالم، زنده و دستنخورده ماندهاند.
او استاد بود، بیآنکه تظاهر کند.
شبیه همان پیرمردهای روستایی که سادگیشان عقل را شرمنده میکند.
دایی ناصر چگونه «تاریخ گیلان» را در صدای خود ثبت کرد؟
آواز وی سه ویژگی داشت که کمتر هنرمندی توانسته به آن برسد:
۱) اصالت بیقید و شرط
او هرگز لهجهاش را پنهان نکرد.
حتی وقتی در برنامههای رسمی میخواند، اجازه نمیداد صدایش «شهریشده» یا «مجلسپسند» شود.
۲) ثبت روایت مردم عادی
ترانههایش درباره «مردم معمولی» بود:
زنانی که در شالیزار آواز میخوانند، پیرمردهای چایچین، صیادان، کارگران، روستاییان.
۳) پیوند دادن موسیقی بومی با غرور ملی
بزرگترین نمونه این پیوند، ترانه میرزا کوچکخان است؛
او توانست روستا را به حماسه وصل کند و حماسه را مردمی کند.
وقتی آخرین صدای جنگل خاموش شد
با رفتن استاد؛
بخشی از حافظه گیلان خاموش شد
یکی از ستونهای موسیقی فولکلور ایران فرو ریخت
آخرین بازماندگان نسل طلایی آواز بومی کمتر شدند
و میراث صوتی روستا یک نگهبان بزرگ را از دست داد
اما در حقیقت او نرفته است؛
چون صدایش هنوز در جنگل میپیچد.
وقتی باران میگیرد، صدای مسعودی از پشت مه میآید.
وقتی باد از میان چایزارها عبور میکند، انگار هنوز دارد میخواند.
میراث جاودانه برای روستا و آینده
میراث وی سه چیز است:
حفظ لهجه و زبان گیلکی در سطح ملی
نجات موسیقی روستایی از فراموشی
تبدیل هنر بومی به یک نماد هویتی و حماسی
جالب است که بسیاری از جوانان نسل جدید، میرزا کوچکخان را بیشتر با صدای مرحوم استاد میشناسند تا با کتابهای تاریخ.
این یعنی او موفق شد کاری کند که فقط هنرمندان بزرگ از عهده آن برمیآیند:
پیوند تاریخ، هنر و مردم.
وداعی روستایی با یک اسطوره
اگر امروز سری به روستاهای گیلان بزنید، میبینید:
صدای تلویزیونها آرامتر شده
پیرمردها زیر لب شعرهایش را زمزمه میکنند
مادران، همان لالاییهای قدیمی او را دوباره میخوانند
و جوانان با احترام از او یاد میکنند
این یعنی حنجره طلایی فقط برای یک نسل نبود؛ او برای «همه زمانها»ست.
آخرین آواز جنگل
ناصر مسعودی رفت؛ اما صدای او، بهویژه ترانه حماسی و جاودانِ پایانبخش سریال میرزا کوچکخان، نه تنها در گیلان، بلکه در حافظه فرهنگی ایران باقی خواهد ماند.
وی آخرین حنجرهای بود که توانست:
روستا را بخواند
حماسه را بخواند
و تاریخ را برای مردم ساده کند
اکنون صدایش خاموش شده، اما پژواک آن تا زمانی که جنگل هست و باران میبارد، ادامه خواهد داشت. نام و یادشان همواره گرامی و روح آسمانی استاد سبکبال و شاد باد/828
علیرضا کیهانپور
این پایگاه خبری بر اساس مجوز معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مشغول فعالیت است. این پایگاه خبری تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده و هر گونه برداشت از مطالب آن تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.